خدای مهربان من

مینویسم از او،که سالهاست برایم مینویسد بهترین ها را...


روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت .
ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان ، یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد . پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد .
مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است . به طرف پسرک رفت تا او را به سختی تنبیه کند ....

پسرک گریان ، با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو ، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند .
پسرک گفت :
" اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند . هر چه منتظر ایستادم و از رانندگان کمک خواستم ، کسی توجه نکرد . برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم . "
" برای اینکه شما را متوقف کتم ، ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم "

مرد متاثر شد و به فکر فرو رفت ... برادر پسرک را روی صندلی اش نشاند ، سوار ماشینش شد و به راه افتاد ....
در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما ، پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند !
خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند ....
اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم، او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب کند...

نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1392ساعت 22:53 توسط مریم|


پشتش سنگين بود و جاده‌هاي دنيا طولاني. مي دانست كه هميشه جز اندكي از بسيار را نخواهد رفت. آهسته آهسته مي ‌خزيد، دشوار و كُند؛ و دورها هميشه دور بودند. سنگ پشت تقديرش را دوست نمي ‌داشت و آن را چون اجباري بر دوش مي كشيد. پرنده اي در آسمان پر زد، سبك بال... ؛ سنگ پشت رو به خدا كرد و گفت: اين عدل نيست، اين عدالت نيست.
كاش پُشتم را اين همه سنگين نمي كردي. من هيچ گاه نمي رسم. هيچ گاه. و در لاك‌ سنگي خود خزيد، به نيت نااميدي. خدا سنگ پشت‌ را از روي زمين بلند كرد. زمين را نشانش داد. كُره‌اي كوچك بود.
و گفت : نگاه كن، ابتدا و انتها ندارد... هيچ كس نمي رسد. چرا؟
چون رسيدني در كار نيست. فقط رفتن است. 
حتي اگر اندكي. و هر بار كه مي‌روي، رسيده‌اي. و باور كن آنچه بر دوش توست، تنها لاكي سنگي نيست، تو پاره اي از هستي را بر دوش مي كشي؛ پاره اي از مرا. خدا سنگ پشت را بر زمين گذاشت. ديگر نه بارش سنگين بود و نه راه ها چندان دور. 
سنگ پشت به  راه افتاد و گفت: رفتن، حتي اگر اندكي؛ و پاره اي از «او» را با عشق بر دوش كشيد...

نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1392ساعت 22:51 توسط مریم|

نازنین!

غصه نخور ،

قصه نویس ما خداست ...


_میدونم که بهترینو مینوسی همیشه.شکرت..._

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1391ساعت 18:41 توسط مریم|

خدایا ....

دلم مرهمی می خواهد از جنس خودت !

نزدیـــک ؛بی خطــــر ،بخشــــنده ....

بی منّـــــــــــــــــت ... !!!


برچسبها: خدا , خدای مهربان , خدای من , مریم
نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن 1391ساعت 21:6 توسط مریم|

و خـבاونـב مـے فرمایـב:

اگر آناטּ کــہ از בرگاه مـטּ روے برتافتنـב

مـے בانستنتـב کــہ چقـבر مشتاق آنانمــ

هر آینــہ از شوق،

از شوق جاטּ مـے سپرבنـב . . .!


برچسبها: خدا , خدای مهربان , خدای من , مریم
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1391ساعت 18:19 توسط مریم|

خدایا
دستم به آسمانت نمی رسد
اما تو که دستت به زمین می رسد
“بلندم کن “
.


برچسبها: خدا , خدای مهربان , خدای من , مریم
نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر 1391ساعت 19:12 توسط مریم|

کوله بارم بر دوش، سفری باید رفت،

سفری بی همراه،

گم شدن تا ته تنهایی محض،

یار تنهایی من با من گفت:

هر کجا لرزیدی،

از سفرترسیدی،

تو بگو، از ته دل

من خدا را دارم...


برچسبها: خدا , خدای مهربان , خدای من , مریم
نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر 1391ساعت 19:11 توسط مریم|

برای آنانکه به خداوند،خود و دیگران،

عشق می ورزند،

زمان را،

آغاز و پایانی نیست...


برچسبها: خدا , خدای مهربان , خدای من , مریم
نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر 1391ساعت 19:8 توسط مریم|

دوچیز مدهوشم می کند:

آبی آسمان را که می بینم و میدانم که نیست

و خدایی که نمی بینم و می دانم که هست ...


برچسبها: خدا , خدای مهربان , خدای من , مریم
نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر 1391ساعت 19:6 توسط مریم|

باید دانست

 " جاده های زندگی را خدا هموار می کند

 کار ما فقط برداشتن سنگ ریزه هاست ... "

پس اینقدر آه و ناله چرا ؟!



برچسبها: خدا , خدای مهربان , خدای من , مریم
نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر 1391ساعت 19:4 توسط مریم|



      قالب ساز آنلاین